عشقه منو باباش

روز برگشت سه نفره به خونهبعد

سلام دختر نازم توت فرنگي🍓🍓🍓 خدايا شكرت 🙏 اولين روزه فرشتم پيشمه  صبح شدو بابا حميد اومد دنبالمون با مامان رفيعه و  كاراي ترخيصو انجام دادو وسايلامون جمع كرديم كه بربم  دكترم اومد بالا سرمو همه چيمو كنترل كرد به دكترم بالا سر ليانا اومد و يه امپول به اون و من زد😭 فداش بشم كه اشكشو نبينم😍😢 سوار ماشين شديمو اومديم خونه  كه جلو ي پامون گوسفند قربوني كردنو بوي اسپند همه جا رو پر كردخ بود همه خوشحال بودن  و تبريك ميگفتن  بابا حميد هي ميگفت دخترم به خونه خوش اومدي 😍😍😍❤️ خدارو شكر  از خدا ميخوام تو رو براي منو بابا حميد حفظ كنه عشقمون شدي تو وجو...
10 بهمن 1394

زايمان و ديدار دخترم ليانا...

سلام توت فرنگيه مامان 🍓🍓🍓 ليانا عزيزه مامان منو بابايي عاشقتيم اينو هميشه يادت نگهدار❤️❤️❤️ خب امروز ١٣٩٤/١٠/٢٨ روز متولد شدنه توعه ليانا💝❤️😍 از اول شروع ميكنم  صبح ساعت ٨ بيدار شدم بماند كه شبو خوب نخوابيدم  بابا حميد رو بيدار كردم و اماده شديم زنگ زديم به مامان روحي و مامان رفيعه تا اماده باشن بريم دنبالشون🙂 ساكمو برداشتم و با بابا حميد رضات عكس انداختم  بابايي هم منو از زير قران رد كرد و پشتمون اب ريختو صدقه گزاشت كنار🙏☺️☺️☺️ بعد رفتيم دنبال مامان روحي و رفتيم بالا و با بابا رضا روبوسيدكردمو اونم از  زير قران ردمون كرد😌خيلي بغض كرده بودم ولي بزور خودمو كنترل كردم🙄🙄 ...
10 بهمن 1394

دو روزه اخر پايان انتظار ٩ ماهه

  سلام توت فرنگيه مامان🍓🍓🍓 دختر نازم اينترنت نداشتم به وبت سر بزنم ولي لحظه لحظه ي اون  روزاي اخر الان تو ذهنمه ☺️دختر قشنگم ليانا... روز ٢٦ دي بايد به دكتر زنگ ميزدم و ميگفتم كه صبح ميام  براي عمل ولي نميدونم چرا دلم نميومد يا اينكه استرس داشتم🙈 واسه اين روزاي بارداري دل تنگ ميشدم خودم ميدونستم❤️❤️❤️ ولي از يه طرف گل روي ماه فرشتمو ميديدم 👼🏼بابايي به همه گفته بود ٢٧ دخترم بدنيا مياد😶 ولي من زنگ زدم به دكتر و گفتم ميشه ٢٨ دي بيام؟ اخه شب ولادت امام حسن عسگري بود🙃🙃🙃 خلاصه خانوم دكتر گفت هر جور راحتي ٢٨ دي صبح ساعت ده اينجا باش😊منم به بابايي گفتمو  گفت چرا عقب انداختي اخه عجله داشت ببينتت❤️😍 ...
10 بهمن 1394

دو روزه اخر پايان انتظار ٩ ماهه

  سلام توت فرنگيه مامان🍓🍓🍓 دختر نازم اينترنت نداشتم به وبت سر بزنم ولي لحظه لحظه ي اون  روزاي اخر الان تو ذهنمه ☺️دختر قشنگم ليانا... روز ٢٦ دي بايد به دكتر زنگ ميزدم و ميگفتم كه صبح ميام  براي عمل ولي نميدونم چرا دلم نميومد يا اينكه استرس داشتم🙈 واسه اين روزاي بارداري دل تنگ ميشدم خودم ميدونستم❤️❤️❤️ ولي از يه طرف گل روي ماه فرشتمو ميديدم 👼🏼بابايي به همه گفته بود ٢٧ دخترم بدنيا مياد😶 ولي من زنگ زدم به دكتر و گفتم ميشه ٢٨ دي بيام؟ اخه شب ولادت امام حسن عسگري بود🙃🙃🙃 خلاصه خانوم دكتر گفت هر جور راحتي ٢٨ دي صبح ساعت ده اينجا باش😊منم به بابايي گفتمو  گفت چرا عقب انداختي اخه عجله داشت ببينتت❤️😍 ...
10 بهمن 1394
1